ضرب انگشتهای خدا بر روی شیشه ها

آسمان بی وقفه می بارد ... و ضرباهنگ انگشتهای خدا بر روی شیشه ها ، بر روی خاک و سنگ و برگهای سبز درختان آرامم می کند. احساس می کنم که نسبت به خدای خودم  کم لطفی کرده ام. خدایی که بی توجه به کفران نعمتها و یاوه گوییهایم همچنان سایه ی رحمتش را از سرم کوتاه نمی کند...با حوصله به تمام عجزناله هایم گوش می دهد...شاید در عرش عالی خودش لبخندگکی هم می زند و باز  لطف و مهر خدایی اش را تمام و کمال به بنده گانش ایثار می کند.

هرچند هرگز نمی توانم بگویم خدای بیابانهای خشک افریقا و یا صحراهای بی آب هر گوشه ی دنیا، از خدایی اش افتاده  و رحمی بر بندگانش نداشته و ندارد...همینقدر می دانم که اگر طبیعت، بی یوغ استثمار بشر، همچنان به حال خودش می ماند، هیچ ظلمی در کار نبود و هر موجودی بنا به صنع بی نظیر خودش، قادر بود تمام قحطی ها و خشکسالی ها را اگرچه حتی با مرگ اما بدون شکنجه از سر بگذراند.

اگرچه  زندگان را از رنج زندگی گریزی نیست...چه در وحشتناک ترین جغرافیای زمین خلق شده باشی چه در دل کاخهای ثروتمندترین شهرهای جهان. فرقی نمی کند اهل کدام مسلک و اندیشه ای باشی. رنج همچنان وجود دارد و سهم فرزندان آدم از رنج، به نحو بسیار عادلانه ای مابین آنان تقسیم می شود، درین بین، رنج آنهایی که روح بزرگتر و ظرفیت بیشتری برای درک شادمانی و درد  دارند، بیشتر از مابقی آدمها در نظر می آید.

نوبت که به  رنج بردنهای تو می رسد، تو آن  را مانند تنفس صبحگاهی گلبرگهای لطیف یک گل، تا اعماق ریه هایت فرو می کشی.

اما  من جایی  که دیگر  به رنجهایم عادت کرده ام،  می اندیشم که در نگاه آدمهای بی درد، گاهی رنج نفس کشیدن کم از رنج دویدن و یا برداشتن بار نیست...اما خوبی حضور  رنجهای بزرگتر برای اغلب آدمها شاید اینست که ، ذهن را از وجود رنجهای کوچکتر و دردآور تر و مکرر، غافل می کند.

تصورش را بکن! سنگینی یک بار یا یک رنج، فقط زمانی در نظرت می آید که ذهنت را متوجه آن کنی؛ مثلا چند دقیقه ای بنشینی فقط فکر کنی به فرایند نفس کشیدنت. آنوقت همین کار طبیعی و همیشگی برایت از بلند کردن چند وزنه ی سنگین هم سخت تر می شود....

 رنجها را ما خلق می کنیم و آنها، به خودی خود وجود خارجی ندارند. رنج بردن، فرایند رویارویی وجود ما با ماهیتهای گوناگون پیرامون ماست که می توانیم تصمیم بگیریم از حضورشان خرسند باشیم؛ یا ناخرسند.

ذهنی که مدام در جستجوی چرایی علتها و معلولها باشد، مدام رنج می کشد. تنها راه رهایی از رنج، جایگزین کردن آن باحس رهایی یا شادمانی آکنده با حس غنا و بی نیازیست.  این موهبت زمانی اتفاق می افتد که به ریاضیات طبیعت ایمان داشته باشی و با نیرویی از درون به این اطمینان رسیده باشی که هیچ چیز نمی تواند شادی درونی ات را که از جوشش عشقی ابدی و لایزال به هستی و وجود شکل می گیرد و تو را به کمال می رساند و یا  رسانده است، از تو بازستاند.

باید به باور کمال در ذهنت رسیده باشی. اینکه:"من کاملم" "من بی نیاز از رنج کشیدنم" "همه چیز آنگونه است که باید باشد و همه چیز خوبست" و "همه چیز در وجود من جریان دارد".

باران که می بارد، حسی در درونم هست که  می گوید: هر لحظه از زندگانی ما به نحو معجزه آسایی کامل ، دقیق و منفرد طراحی شده است. هر لحظه ای از زندگانی ما به نحو اسرار آمیزی  بی نیاز از پرداختن به لحظه های بعدی و یا قبل از خود است.حسی درونی که می گوید:  اگر به  این توان درونی دست یازی که هر لحظه زندگی را به تمامی، درک و زندگی کنی، از احساس رنج روییدن، بی نیاز می شوی و در عوض در شکوه و شادمانی جشن روئیدن، غرق خواهی شد.

 


ویرایش نشده

/ 0 نظر / 30 بازدید