بودن تا شدن

 

میم، دوتکه نان تازه ی بربری روی میز آشپزخانه گذاشته بود. صبحانه اش را خورده بود و رفته بود. چای دم کشیده را گذاشتم روی میز تمیز شده و پنیر و مرباها را هم توی ظرف. بچه ها را صدا زدم و لقمه ها را در دهانهای مانند ماهیشان  گذاشتم و در انتظار جویدنهایشان به فکر فرو رفتم. به این فکر می کردم که این ماهیها تک تک پولکهایشان از بوسه های من است. اینکه یک ماهی کوچک؛ تا ت...

مام پولکهای
ش از عشق نروید؛ ماهی نمی شود. اگر حواست نباشد می شود کوسه.شاید هم یک بچه قورباغه ی لزج بشود.کسی چه می داند... اینکه پس مراقب باشم تا ماهی قرمزهایم همه جایشان پوشیده از پولک بوسه های عاشقانه ام باشد تا از تخم دربیایند و ماهی بشوند. اینکه هیچ جایشان هرگز شبیه کوسه ها لخت عور نشود و نه شبیه بچه قورباغه ها لزج و چسبناک.
بعد به کرمها فکر کردم. به این که یک آدم تا وقتی که فکرش فقط شبیه کرمها به خورد و خوراک و معیشتش باشد؛ خودش هم شبیه کرمها میشود. به اینکه وقتی یک کرم ؛ دیگر از خوردن دست کشید و در لاک خودش فرو رفت و خواست آنچه را که بلعیده؛ لااقل به نفع ارزشهایش پس بدهد؛  دیگرکرم نمی شود. میشود پیله. شبیه من یا مثل نویسنده ای که هنوز در مرحله ی پیلگی خود دارد دورخودش را می تند و تارهای نامرئی قی می کند...و حالا دو مسیر سرنوشت؛ بیشتر پیش پایش نیست؛ یا اینکه این تارهای تنیده شده آنقدر محکم باشند و امن؛ که دوبال آرزو در آنها پروریده شود، و یا آنقدر سست بنیان و فاقد وجود که تنش را در برهنگی کامل رهاکنند؛ بخشکد و بپژمرد و خاک شود.
من نمی دانم کدام این دو تقدیر منست. دلگرمم به گسی این فکرکه حالا...کو تا این پروانه در پیله اش بتواند شکل بگیرد و بخواهد پرواز کند...یا نه...لااقل در سکوت بمیرد. چقدر مسیر این بودن ؛ تا آن شدن طاقت فرساست.

راشین گوهرشاهی
/ 0 نظر / 12 بازدید