گاهی

گاهی آدم می ماند که چه بگوید... که از کجا بگوید... از هرکجای این دنیا که بخواهی بگویی باز می بینی که آن گوشه ی دیگرش پایی می لنگد! از یک طرف گرسنگی آدمهایی بیگناه؛ در ناکجاهای پنهان همین سرزمین و تقسیم ثروت در دست دولتمردانشان و از طرف دیگر سرمازدگی بچه های آسیب دیده ی زلزله ی  آذربایجان...از یک طرف کشته شدن یک فوج زن و کودک معصوم در غزه و میانمار و از طرف دیگر...غم زندانی هایی که جرمشان شاید اندیشیدن به دیگرانی بود که جز به نفع خود نمی اندیشیدند.
دیگرحوصله ام سر رفته از بیهوده حرف زدن. شاید باید زودتر ازینها فقط سکوت می کردم و نظاره؛که گرگها چطور بره ها را شکم می درند و من چطور همیشه باید به بچه هایم نقش حبه ی انگور را یاد بدهم!

ر.گ

 

/ 0 نظر / 9 بازدید