جایی که احمقها زودتر به مقصد می رسند.

وقتی حرف از رسیدن به میان می آید؛ نمی دانم از کدام واژه حرف می زنم...واژه ای که نمی شناسمش و ماهیت و امکانش برایم مفهومی ندارد. اما اگر همین رسیدن را بخواهم بهانه کنم برای نوشتن؛ می نویسم که "بعله....بالاخره رسیدیم تهران...بعد از یازده ساعت تمام در مجاورت میم ساکت نشستن و مرگ خوش آلبر کامو را خواندن."

ساعت چهار بعد از ظهر؛ پنج کیلومتر مانده به سمنان؛ میم صبور و گرما زده پشت میز فست فود شبدیز نشسته بود و دل پیچه  آرامش نمی گذاشت.

بچه ها برشهای پیتزایشان در دست بر سرو کول هم می پریدند و من که از چند کیلو اضافه وزن اخیرم به خاطر مسافرتهای پیاپی این دو ماه کلافه بودم؛ با عذاب وجدان دست به برشی از آن می بردم و با هزاران لعنت بر چربیهای اضافه ای که نخواسته و ندانسته به دلیل کم تحرکی در طول مسافرتها بر روی هم جمع می شوند؛ بین خوردن و نخوردن؛ مردد مانده بودم.

میم؛ با خاطره ی بدی که از آخرین انتقادش که سه ماه پیش، به چاق شدن بعد از مسافرتم داشته؛ دیگر انتقاد بارزی به این قضیه نمیکند و ترجیح می دهد که هربار بعد از پرسیدنهای مکرر من به اینکه در نظرش آیا چاق تر شده ام یا نه؛ فقط بگوید؛ "عزیزم...تو هرجوری باشی من همونطوری دوستت دارم"!

خوشایندترین پاسخی که یک مرد برای راضی نگه داشتن زنی ابله می تواند بر زبان بیاورد تا او را وادار به سکوت و لبخند کند...برای همین است که بیشتر؛ کفری می شوم و تصمیم می گیرم برای جلوگیری از بهم خوردن برنامه های ورزش منظمم و بازگشت به وزن متعادل همیشگی؛ به این زودیها دیگر به مسافرت نروم.

رسیدن به سلامتی و  وزن ایده آل ...رسیدن به ثروت متعادل...رسیدن به خدای متعال...

رسیدن و حفظ همیشگی همه ی این فضایل در نگاه یک احمق؛ واجب و ممکن و راحت است و در نگاه یک عاقل فرزانه؛ اموری بیهوده؛غیر لازم، صعب و حتی ناممکن. من از بین این دو نگرش حد وسط را انتخاب کرده ام؛ اینکه گاهی نقش عاقلها را خوب بازی کنم و گاهی هم نقش احمق ها را.

 به این می اندیشم که قسمتی از خواسته های ناگزیر بشری؛ نظیر تمایل به خوش اندام و زیبا و جوان ماندن؛ ثروتمند تلقی شدن  و ماندن؛ در معرض توجه و احترام، قرارگرفتن و ماندن، از آنگونه خواسته هاست که در رویارویی مستقیم با اصالت ارتباط فرد با جامعه ؛ از سلایق جمعی پیروی می کند و به این ترتیب؛ قسمت اعظمی از حس خوشبختی بشر را تمایل به دارا بودن ارتباطات جمعی موفق؛ تشکیل می دهد. با این تعبیر؛ به عنوان یک انسان؛ قسمتی از احساس مبرهن خوشبختی فردی خویش را با تمایلی دروغین و وسوسه گر؛ مدیون اسارت در اندیشه های پست جامعه ای هستم که قسمت اعظم افراد آنرا مردمی بدون فکر و با اندیشه های مادی صرف؛ در انحصار س .ک.س و خواب وخوراک ؛ تشکیل می دهند.

به این می اندیشم که  برای تکامل حس خوشبختی ام شاید بهتر باشد به جای تلاش مداوم و بی وقفه و بی حاصل برای بهتر به نظر رسیدن ؛ زیباتربودن و ثروتمندتر شدن در آرامشی درونی؛ تنها به سمت واقعیتهای فردی زندگی و امکانهای انتزاعی آن برای احساس خوشبختی عقب گرد کنم. خط کشیدن بر روی تمایلات شدید حضور اجتماعی مفرط در قالب یک انسان جامعه دوست؛ و آویزان شدن به تنها دستاویز خیالی و  معنوی  برای درک لذت کمال و خوشبختی؛ یعنی سعی در درک ارزشهای متعالی فردی و مستقل از جمع؛ نظیر کسب دانش معنویات؛ ایجاد ارتباطهای متعالی ذهنی با عنصر متعالی عشق  و یکی شدن با سفیر الهام بخش عشق  ازلی و سیر در افقهای عالی لذت درک معنویات کل گرایانه و توحیدی؛ شاید بتواند جایگزین خوبی برای حذف انحصار در اسارت بدوی افق دید و اندیشه ی اجتماعی؛صرفا حیوانی و مردانه باشد؛ که زن را جز در اسارت زیبایی؛ دلربایی، جذابیت و قدرت لذت بخشی و تحریک کنندگی؛ نمی خواهند.

صبح(راشین گوهرشاهی)

/ 2 نظر / 88 بازدید
عرفان

واقعا نوشته هات رو دوست داشتم . خوندم و یاد گرفتم ممنون .

مهدی

سلام در دیدار یکی از شعرا تصمیم گرفتم یکی از اشعارم را برایش بخوانم و نظر او را جویا شوم. بیت اول را نشنیده بود گفت اینطور می گفتی بهتر بود. بعد گفت اشعار و نوشته هایت را منتشر نکن. بعد از دو سال که آنها را می نویسی آنها را بخوان و ببین چه نظری در مورد آنها داری. اگر هنوز به نظرت عالی هستند، نگران شو که هیچ پیشرفتی نکرده ای. برایم نکته ی جالبی بود.