مرگ وهم- تولد عشق

(شاید بهتر باشد این یکی هم روزی یک طرح داستانی بشود...)

وهم سیاه:

 

باید سعی کنی شبیه خودت باشی. باید سعی کنی علی رغم رفتار آ دمهایی که عادت دارند

به نوعی خود را متوقع داشته های تو بدانند  یا لبخند و اعتماد  همیشگی ات را علیرغم

غرض ورزیهایشان ؛ پای سادگی ات بگذارند،  باز هم شبیه نام خودت بمانی؛ استوار..

آ رام...مهربان.

به تو یاد داده ام که با دوستانت عاشقی کنی و با دشمنانت مدارا؛ اما یادت هم بماند؛

خیلی از آ نهایی که تودلت برایشان می تپد، که گاهی برایشان دلتنگ می شوی و بغض

 می کنی، ارزش این دوستیها را ندارند. آ نها نمی توانند بفهمند این عشقی که حتی

در نبودنها و قایم باشک بازیهای مزخرفشان به آ نها هدیه می کنی نه از سر شایستگی

 ایشان بلکه موهبتیست مانند نان پاره ی مسیح مقدس که تا با دیگران تقسیمش نکرده باشی، برکتی ندارد.

ولشان کن این هرزه های عقده در گریبان را. بگذار با نخ دندان تبخترهای کذایی که یحتمل  توانسته اند با نبودن خود  در کنار دلتنگیهایت تو را برنجانند، خوش باشند...بادا که نوشین زلال مهرت را به پارسایانی ببخشی که قدر مهر بدانند...که سزای تشنه کامی که از لذت نوشین  آب به خود حرمان روا می دارد، جز عطشی مرگواره نیست.

 

مرگ وهم:

 تو خوب می دانی کسی که خودش را پیوسته خوب و دیگران را پیوسته بد بخواند، به توهم پیر فرزانه دچارست. بتی که باید با تبر ابراهیمی بشکند و فرو بریزد. اگر دلت می خواهد فردا روز را دوباره چنان بپاخیزی که آفتابی در تو طلوع کند، این تبر دست تو...ابراهیم شو و پیر فرزانه ی درونت را بشکن تا دوباره از نو خلق شوی. کودک شوی غرق عشق...غرق نور.

 

شب برایت لالایی می خواند و عشق. فردا روز را، صبحی نو به تو خواهد گفت با چه آهنگی دوباره شکوفا شوی.

انگشتهایت را حالا روی دیدگانت بگذار و تا یک بشمار. یک برای تمام جهانت کافیست. تو در بیرونت

هرآنچه را که از دوست یا دشمن ببینی انعکاسی از آیینه های دنیای درون توست.  زیبا ببین.

خوب ببین. مردم خوبند. تو خوبی. همه ی زندگی و دنیا خوبست...

که  اگر بدبینی چنان ذهن بشر را در تصرف خود در نیاورده بود، که کور عصا از کور بدزدد و لنگ لگد  بر پای لنگ زند، دنیا از بهشت خدا هیچ کم نداشت.

دنیا مثل یک سفره ی پر نان و نواست. سرشار از غذاها ی روح رنگین، که پیشاپیش روی همگان گسترده است  تا هرکه فراخور حال خود از آن بهره چیند و نعمت ستاند.

باید سعی کنی که از روزی خواران طعام نیکویش باشی. آنان که راست بر سر سفره می نشینند و از بین تلخ  و شور و شیرین و گسش،

دل به شیرینها می سپارند و از لذیذترینش لقمه برمی دارند...نه اینکه  از ریزه خواران سفره اش باشی که چشم  از شرب و طعام چرب و شیرینش بر می دارند و پس مانده ها و تفاله های این خوان گسترده را که به مذاق روح حقیقت جویشان بر خلاف همت اندکی که در آنهاست، جز تلخ و شور نمی آید، برچینند و از سهم اندک خود از لذت طعام لطیفش، ناله و شکوه ی مدام سردهند.

بگذار دیگران فراخور احوال خوب یا بدشان هرطور که می خواهند، از سفره ای که به حضور تو نیز منقوش است، بهره مند شوند.

تو اگر بخواهی به حال و وضع نه چندان خوبشان در اساعه ی ادب به حرمتگاه سفره بپردازی و شکوه سر بدهی، از لذت تنعم شادیهای بی مانندی که فراروی توست، غافلانه باز می مانی. پس سر بر طعام خویش دار و هرآنچه را که طالبی بجو .

 

 

تولد عشق:

 

"باید یاد بگیری راه را بر وسوسه های درونی ات ببندی. باید یاد بگیری با چشمان باز و  زیرکانه  اعتماد کنی، و در عین حال، ساده لوحانه چشم بپوشی،و در همه حال دیگران را  دوست بداری و نیک اندیش باشی. باید از رنجشهای بی بنیاد و زود قضاوت کردنهای بیشمارت بپرهیزی...باید درک کنی که خیلی وقتها، ممکن است رنجشهایت نه از سر زخم زدن های دیگران بلکه  به خاطر کژ اندیشی های خودت باشد. باید از شک و شبهه و گمانهای سیاه  دوری کنی. راحت تری اگر که  در رنجشها و دلخوریهایت حق را به جانب خودت ندهی بلکه باید  گمان  کنی  تو درست متوجه نشده ای و واقعیت چیز دیگریست. و در عین حال، از هر آنچه که فکر می کنی درست است و حق توست، محافظت کن. آنوقت خواهی دید که حقایق به همان زیبایی هستند که تو با باور نیکویت نسبت به دیگران، آنها را پرورده ای.

 

 

با اینهمه هر آنچه که  حق ماست پیوسته  درکف  دستان ماست. مگر آنزمان که با ساده لوحی و اطمینان بیجا، آن را بی تحقیق به  مدعیان حق و یا دیگران بسپاریم.

 

........................................

*: قالب ذهنی پیر فرزانه، قالب مخربیست که به اعتقاد کارل گستاو یونگ، پدر روانشناسی نوین،

از طریق ضمیر ناخودآگاه، خیلی وقتها گریبان افراد جستجوی کمال را می گیرد.

طبق کتاب" ضمیر باطن" کارل گوستاو یونگ که یکی از بااهمیت ترین کتابهای یونگ در معرفی چرایی

 شکل گیری شر در بعد فردی و اجتماعی،و تمایل ناخودآگاه افراد در فرافکنی شر از درون فرد به بیرون

و ترس یا مقاومت در برابر آ ن است، بزرگترین چالش بشری که در ابعاد فردی منجر به انزوای خرد فردی و  در بعد اجتماعی منجر به توده گرایی های جمعی می شود، فرافکنی شر در بیرون و به زبان ساده تر بدبینی انسانها به یکدیگر و حتی به طبیعت و ماوراو احساس عدم دارایی نقطه ی اتکای درونی برای در امان ماندن از مواجهه ی احتمالی با شر است.

 این نقص بشری در نوع دیدگاه بدبینانه و وهم آلودش نسبت به همنوع، طبیعت و ماورا

، منجر به افزایش حس ضعف درونی  در فرد، بیگانگی از خود و در نتیجه  سواستفاده ی تیزبینان سیاسی و سیاسیون متظاهر به دین در ایجادرعب و وحشت عمومی ازدشمن فرضی و یا آتش خشم خداوند و یا ترس از همنوع و نیاز به حمایت همه جانبه از طرف بنیادهای اجتماعی و دولت، از طریق کنترل همه جانبه ی فرد و همگونی او با شعارها و ایده های مطرح شده در توده یا دولت می شود.

 

در این متن ادبی- روانشناسی سعی شده تا با معرفی وهم سیاهی که گاهی در ذهن بسیاری از ما به عنوان افراد جستجوی کمال می گذرد، و راه شناخت و جایگزینی آن با افکار روشن بینانه، نیاز به شکست الگوی پیر فرزانه و لزوم آغازهای نو با تفکراتی روشن تر و همنوع دوستانه تر را در ذهن خواننده، با زبانی درونی و با توجه به ابهام گرایی ضمیر ناخودآگاه،و تمایل آن به تصحیح یا ارائه الگوهایش در فضایی رمزآلود و سرشار از ایهام است،  که بدون شکل دادن یک داستان مشخص و خالی از ابهام، توانایی شکل گیری  در قالبهای ذهنی فرد را به صورت ناخودآگاه در خود دارد، به او القا کند.

***

 راشین گوهرشاهی

/ 0 نظر / 27 بازدید