مرگ و هاع

ما به مرگ فکر می کنیم. ما برای هم قصه های تلخ می سازیم از مرگ. ما شبها کابوس مرگ عزیزانمان را می بینیم. ما هروقت می خواهیم حس ترحم یکی را نسبت به خود برانگیزیم، شروع می کنیم از مرگمان حرف زدن. ما یک عمر با خیال مردن، بازی می کنیم. ما هیچوقت قصه های دیگران را راجع به مرگ باور نمی کنیم. ما هروقت یکی از مرگ حرف می زند، در دلمان به ضعف و سادگی و جلب ترحمش می خندیم اما به زبان، دلداری اش می دهیم. ما هروقت یکی می گوید می خواهد بمیرد، با چشمان ریاکارنه ی اندوهناک، نگاهش می کنیم، به ظاهر آرامش می کنیم، و بعد در ذهن کوچکمان می نشینیم به محاسبه ی دولا پنج لای نبودنش...که اگر احتمال صحبتش از مرگ تا حدی درست بود، چه به ما می رسد یا چه چیز از ما کم می شود؟! 

با همه ی این احوال، وقتی یکی می میرد، خودمان را عاشق و شیفته اش قلمداد می کنیم  و نزدیک ترین فرد به زندگی اش فرض می کنیم و حق حرف زدن ازو و اختیار داری درباره مایملکش را تنها از آن خود می دانیم. شعرهای عاشقانه پر سوز و گداز  برایش می گوییم و او را تا سر حد فرشته ها  یا تا سرحد خدا پاک و بی عیب و نقص جلوه می دهیم تا بتوانیم در لوای ظاهری این احساسات انسانی، و ذکر تعلق خاطرمان به او، جلب توجه و ترحم کنیم نسبت به خود، و یا هر عیب و نقصی که در روح رفتارمان هست را به فقدان و مرگ او نسبت بدهیم و ازین طریق حتی برای معایب روحی و رفتاریمان، به جای جلب تقصیر، جلب محبت کنیم...

با اینهمه قصه که گفتم، راستش  اگر  من جای این عزرائیل بودم، قید مرگ آدمها را می زدم و قهر می کردم و می رفتم چند سالی پی کار خودم تا  این آدمها خوب ادب بشوند و عاقبت دویست سال زندگی ملال آور،  خودشان دراز به دراز بیفتند روی زمین و با ضجه و استغاثه و التماس، طلب مرگ کنند. حتی اگر بر اثر جاذبه ی ممتد زمین و جریان زمان، پوست و گوشتشان چنان چروکیده و متعفن و فرسوده می شد و به استخوان می چسبید که همگی مانند اجساد مومیایی اهرام مصر بشوند، باز هم به سراغشان نمی ـآمدم. تمام این قوم را می گذاشتم به حال انسانی خودشان و دویست سیصد سالی را می رفتم پی کار خودم، تا دیگر هرچیزی که می شود، هر نقصی که هرجایی رخ می دهد را کسی به مرگ فلان و فلانش نسبت ندهد و همه ی تقصیرها گردن مرگ نیفتد و کسی قبای سیاه از برای مرگ ندوزد.

که به گمان من، مرگ یک تعالی است نه یک نقص. مرگ یک کمالست نه یک فقدان. فردی که می میرد، تاثیر شگرف تری بر عالم هستی می گذارد نه اینکه دستش از زمین و زمان کوتاه باشد یا بشود.

شاید اشکال از احساساتی بودنم، و یا نوع نگرش زنانه ام باشد که در کل،  واقعا  نمی توانم خیلی از حکایت های فلسفی و دینی را که فلسفیون و حتی دانشمندان مذهبی  راجع به مرگ و دنیای بعد آن  در کتابها و سخنرانیهایشان می گویند، باور کنم. به نظر من خیلی ازین حرفها نوعی خرافه است و هیچ با عقل آدم و حکمت خدا و لطف و عشقش نسبت به موجودات جور در نمی آید. راستش را بخواهی، خیلی وقتها وقتی می آیم و یک کتاب فلسفی را راجع به فلسفه مرگ و زندگی و دنیای بعد از آن می خوانم، خلقم تنگ می شود. حس می کنم می خواهم بالا  بیاورم. ازینکه می بینم، رفتار گویشی این فیلسوف مآبها و این دانشمندان دینی، چقدر شبیه رفتار من مادر است با فرزندم. و از آنجا که می بینم رفتار من مادر در تربیت فرزندم هیچ استناد علمی و متقن ندارد بلکه فقط نوعی انگیزش مادرانه و لحظه ای و ناخودآگاه است  برای تربیت فرزندم، متوجه می شوم که خیلی ازین حرفها هم همینطور است. آنوقت دربرابر این کتابها و کلامها خودم را مانند فرزند خطاکاری حس می کنم، که در برابر مادری دلسوز و تنبیه کننده ایستاده است. اما لفظ او فقط یک لفظ تهدید آمیز است و خالی از هر عمل شنیئی که  پیشتر در کلامش آمده است.

به زبان ساده تر اگر بگویم، کلام این فیلسوفها را اعم از مذهبی یا غیر مذهبی  بودنشان در بیان فلسفه حیات و زندگی و مرگ، فقط می توانم یک مشت  ناسزا و تهدید بی اصل و بنیاد فرض کنم که مادری از سر لج و عصبانیت  برای تنبیه و تادیب به فرزندش می دهد و گرنه این مادر کائنات، آنقدر رئوف است و رحیم است که در عمل هیچ ضرری برای فرزندش نمی خواهد....هیچ فلسفه ای بیش ازین برایم جدیت ندارد که یک فحش دهان پر کن باشد  پس به راه خودم می روم و دین و فلسفه خودم را طراحی و تبعیت می کنم.

در دین و فلسفه ی درونی و شخصی من، تازه آدم وقتی که می میرد، پروانه می شود. پر و بال در می آورد و شادانه و آزاد، می پرد.  بر روی همین زمین، بی خیال برزخ های دیگری که می گویند و شنیده ایم،  زندگی اش را می کند اما در ابعادی گسترده تر و لطیف تر و ژرف تر. در فلسفه درونی و دین شخصی من، تنها گناهی که بر روی زمین وجود دارد، ظلم و فریب و دیگر آزاریست و تنها بازی متعفن و زشت و پستی که علاوه بر آن هست، دروغ است. پس آدمی که ظلمی نمی کند و فریبی نمی دهد، روح آزادی دارد و به گمانم،  نباید از مرگ بترسد. برای چنین فردی مرگ یک شوربای محبت است که در زمان گشنگی و عطش سر می کشد تا بعد از آن چشم دل و جانش به روی تمام اسرار دنیا باز شود و جسم و روحش یکی بشود و آنوقت بتواند نود درصد زیبایی های حیات را که قبل از آن، چشم دل و جانش بر آن بسته بوده، ببیند و  در شور و شعفی هزارچندان متعالی تر، زندگی بکند. تا بتواند مثل یک پروانه بر روی برگ گلها بنشیند و مثل یک عقاب طلایی بر یال ابرها. تا بتواند شعاع خورشید را در فضای لامتناهی نقاشی کند و روی گرد  و ملیح ماه را بر پهنه آسمان ببوسد. تا بتواند خودش را ریز کند در قطرات شبنم و عطر ملایم خاک را  با تمام وجودش  استشمام کند. تا بتواند نسیمی بشود و در بر و بالای درختان بپیچد و بالا برود و شور بر انگیزد و آواز بخواند و برگها را از شاخه چیند و بریزد...

من در خاطرم چنین مرگی را برای خودم متصورم و برای چنین تجربه های دل انگیزی پس از پایان آخرین نفسی که از ریه هایم بالا می آید، لحظه شماری می کنم. و هروقت می شنوم یکی قرارست بمیرد، به جای اینکه دلم برایش بسوزد و یا اندوهگین بشوم، به حالش غبطه می خورم و به او حسودی ام می شود و با خودم می گویم؛ خوشا به حالش. کاش من هم جای او بودم.

آخر مگر مرگ، چیزی جز شکافتن یک پیله توسط یک پروانه ی زیبا و اثیری  و دست نیافتنی است؟ هاع؟!

ویرایش نشده

/ 3 نظر / 28 بازدید
نمايشگاه هاست www.hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز : از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran با تشکر[گل] [گل]

ستاره

چه زیبا و بهجت زاست چنین مرگی! رویایی شیرین و رنگین در ذهن خاکی ما ...

ناجی دلها

سلام . داشتم دنبال مطلبی برای کمک به دوستم میگشتم که نوشته های شما رو دیدم ...جالب بودن ولی این پستتونو که خوندم انگار بین مطالب فلسفی که خوندین و عقایدتون تو یه تضادی گیر کردین و آخرش هم برای فرار از واقعیت آینده ی واقعی خود مرگ و دنیای بعد از اون پناه بردید به عقاید فلاسفه ای که روح انسان رو عقاب طلایی و پرنده و غیره میدونن...صرف نظر از اینکه چقد خوب باشیم باز هم بعد مرگ خودمونیم وکارهایی که کردیم اگه خوبه که خوب و اگه بده هم مجازاتش بیشتر از کارایی که کردیم نیست و این خلاف عدالت و رحمت خدا نیست که برای شما غر قابل هضم باشه