زیر پوست شهر

امروز مطالب خیلی درد آوری در یکی از وبلاگهایی که  دعوت شده بودم خواندم که باعث شد تمام وجودم سرشار از انزجار و نفرت شود. انزجار  از واقعیتهای در پرده ی  جامعه ای که بی خیال در آن زندگی می کنم و گمان می کنم زندگی و مشغله ی تمام آدمهایش شبیه هم است.

حالا دوباره مثل هر از گاهی که دچار این حیرت می شوم، گمان می کنم آدمی از همه جا بی خبرم که زندگی را تمام و کمال نمی شناسم و دغدغه هایم تا حد زیادی از دغدغه های آدمهایی که دوستشان دارم، جداست. اینکه همیشه دوست داشتم روزی نویسنده ای مردمی بشوم و از درد مردم زجر کشیده ام برای قشر مرفه بنویسم تا هم آنها را از احساس پوچیهای هر روزه بدر آورم و وادار کنم به تحرک و همیاری و مهربانی و عشق و  هم کمکی باشم در التیام دردهای قشر رنج کشیده ی جامعه. اما حالا چند سالیست که این آرزو فقط به شنیدنهای پیاپی سرگذشتهای این مردم بدل شده، و سکوت و ننوشتن حتی یک داستان دیگر، از این قسم درد دلها که پای گوشم زمزمه میشود..که  هر آنچه تابحال نیز نوشته بودم، برگرفته از همین روایتهابود که از زبان انسانهای رنج دیده به گوشم خورده بود.

اما حالا احساس می کنم که قشر وسیعی ازین جامعه، دیگر قابل ترحم ، مهربانی و همدردی نیستند. آنها تبدیل به یک عده گرگ هوسران شده اند که تمام فکر و ذکر خواب و بیداریشان، شکار زنها و دخترکان آواره در کوی و برزن این شهر است. یا به قول خودهایشان؛ حتی شکار فنچهای نوبالغی که هنوز سر از تخم درنیاورده اند و با یک کلام زیبا و ژست روشنفکرانه مقهور می شوند و به دام می افتند. در دام گرگهایی که به  ارضای هر روزه ی هوسهایشان با انواع و اقسام اندامهای زنانه دلخوشند و همچنان در همه جای شهر، با چشمهای وحشی و از هوس از حدقه در آمده، اندام هر زنی را هر چه در انبوه پوششهاپوشیده تر ، برهنه تر تصور می کنند.

شبه انسانهایی که تمام زندگیشان فقط صرف سه چیز می شود؛ کسب درآمد ، خورد و خوراک و حیله و هوس و تکرار هم خوابگی با انواع اندامهای زنانه.

هرچند به حکم وظیفه ام در تکریم هنر، همچنان محرم اسرار آدمها، و بالاخص زنان و دختران زیادی هستم که به نوعی از زندگی طبیعی خود ناراضی اند و سالهایی را به دلداری دختران دلباخته ای سپری کرده ام که از معشوقهایشان زخمهایی تحقیر کننده  خورده اند و تلاشم بر بازسازی روحی جراحتهای روحی آنها و تلاش برای کمک به آنها در فراموشی عشق و درمان عشقهای بدفرجامشان بوده است، ولی از نوشتن داستان  و حتی روایت داستانهایی که  سرشار از چرک و تعفن هوس بدون احساسند، بیزارم...

آنوقت  می بینم  اینگونه آدمها که سه سال تمام اهتمامم در کاهش آلامشان بوده است؛ این آدمهای آزرده ای  که در تله های عاطفی عشق هوس آلود گیر افتاده اند ؛ در میان   خیل  در پرده ی  لجن خوار و  خوک صفت که هوس بدون عشق را خدای خود می داند، و از زن جز خود فروشی بی چون و چرا نمی خواهد و تجاوز بدون احساس و تن فروشیهای به خاطر پول در آن رواج تام دارد، که  در این زمانه ی متعفن، اینها پیامبران قدیس عشقند که نمی دانم چرا نتوانسته اند تشخیص بدهند که تنها تن آنهاست که در برابر یکی دو کلام شیرین و نگاه عمیق و عاشق، به رایگان فروخته شده و روحشان به تاوان این دلدادگی های ذی قیمت و تن دادگی های رایگان، سالهای سالست که در جان و جهان سرگردان می ماند و با هیچ مرهمی هم التیام پذیر نیست...زیرا که زن، تا دل ندهد تن نمی دهد و مرد اگر که بداند که نمی تواند تن بستاند، و یا همینکه تن بستاند، دل میکند و می رود.

حالا این زنان زخم خورده و سوز و آههایشان برایم مانده و ...گوشهای من که هنری جز شنیدن ندارند...و قلمم که شرم می کند بنویسد و ساکت است و دلم که حیرت کرده در این قوم، در حسرت شهود همان عشقهای واقعی مولانایی که زمانی جزو ارزنده ترین برجستگی های اخلاقی و خصوصیات روحی عرفانی  جماعت ایرانی بود. چه بر سر ما و فرهنگ عشق ورزی مان آمده؟! وفور بدنهای در دسترس زنان ایرانی، و  تنوع طلبی و هوس بی حد و سیری ناپذیر مردان ایرانی، عاطفه  را به لجن کشانده است و عشقهای شاعرانه ی ابدی و دهها ساله را به حسهای ناپایدار لحظه ای و پنج تا ده دقیقه ای بدل کرده است که به گفته ی مبتلایانش،  فقط کمتر از یک دهم آن به معاشقه اختصاص دارد و بقیه اش  تن دادگی های بی محابا و حیوانی گونه است! زنانی که در آرزوی توجه مهر آمیز و  ستایش شدنهای لحظه ای، به حقارتهای ابدی تن می دهند و مردانی که از نیاز  فطری و دائمی زنانه به توجه مهر آمیز و کلام محبت آمیز و ستایش شدنهای عاشقانه  آگهند و از آن جز در راه برآوردن هوسهای جسمی خود بهره نمی برند. شعرهایی که نه در ستایش ارزشهای معنوی و اخلاقی و یا ستایش عطوفت و مهرمادری و لطافتهای روح یک زن  بلکه فقط  تماما در وصف اندام  معشوقه های یک شبه و چند ساعته  سروده می شوند و دختران و زنان را در آرزوی الهه شدن در شعرها  به هرزگی و تن نمایی می کشانند و نیز دختران و زنان نجیبی که به گناه هرزه نبودن، از سلسله ی  دوستیها و جماعتها و حتی مشاغل اجتماعی ،حذف می شوند. وارونه شدن فرهنگ و ارزشها در شعر و ادبیات را می بینم. صحبتم بر سر چونی و چرایی فقر اقتصادی نیست که این کابوسیست که به لطف سیاستمداران دودوزه بازش هرگز از خواب مردم این شهر، رخت بر نبسته...صحبت از فقر فرهنگیست که  مو بر تنم می ایستد وقتی که می شنوم دختر نوبالغ سیزده ساله ای که هیچ از زندگی نمی داند، تنها در آرزوی داشتن یک تبلت و یا  یک موبایل لمسی، که تبلیغ آن را در جایی ویا بر سراروی شهر و  یا  دردستان فرزندان دیگران  دیده است، خود را برای دقایقی به کسی می بخشد...

خوشحالم که دختری ندارم.

پ.ن:

شهرداران نمی دانند که با فروش تابلوهای تبلیغاتی خود به شرکتهای بزرگ رسانه ای، چه دارند بر سر فرزندان مان می آورند...دیگر صحبت از نداشتن نان شب و چیپس و شکلات نیست ! کدام خانواده است که بتواند همه ی فرزندانش را متناسب با فناوریهای روز، مجهز به انواع و اقسام تجهیزات الکترونیکی کند؟! حالا بچه ها هر روز تلویزیونی جدیدتر می خواهند...کامپیوتر، لب تاب و تبلتی جدید تر...و در نهایت با وجود تلاش شبانه روزی والدین برا ی جلوگیری از عقب افتادن بچه ها در رقابتهای دوستانه،   همیشه ناخرسندند. و والدینی که به دلایلی صلاح نمی دانند همدوش این رقابتها در نوکردن تجهیزات سرگرم کننده شرکت کنند، در چشم فرزندانشان، هیبت یک هیولا ی نفرت انگیز و بی مهر و عطوفت را پیدا می کنند و هر کس و یا هر کاری که بتواند آرزوهای  آنها را برآورده کند، برایشان تقدس پیدا می کند حتی اگر این کار، تن فروشی باشد!

مسئول این فقر فرهنگی چیزی جز تبلیغات رسانه ای و شهری نیست . تابلوهای تبلیغاتی که بیست سال قبل به نوشتن شعرهای فردوسی و سعدی و پروین  اختصاص داشت و جای برای یادآوری اخلاق و ادب  از طریق نوشتن ترجمه های ادبی و زیبای  احادیث مذهبی و یا نکات عارفانه  بود،حالا تماما به تابلوهای شیک و تبلیغاتی بی محتوا برای تحریک اقشار جامعه به یک زندگی صرفا شیک ولی خالی از مهارت و اخلاق شده.آیا بهتر نبود همچنان در کنار این تبلیغات خوش آب و رنگ، نکات اخلاقی و پربار در کلام فردوسی و سعدی و دیگر بزرگان ادب و فرهنگ این قوم، بر سراروی این شهر می درخشید؟ این شهر را چه می شود که یا از شدت افراط، همه جایش غرق در سیاه پوشی و آیه نویسی می شود و یا از شدت تفریط، همه اش غرق زرق و برق تابلوهای تبلیغاتی و تحریک مردم به مصرف گرایی. روزی مذهب پرستی تمام هم و غم  شهرداران رسانه داران می شود و یک روز...مصرف پرستی! ای کاش یک روز هم روز خداپرستی بود.

/ 1 نظر / 29 بازدید
Reza

ماه مبارک آمد، اي دوستان بشارت کز سوي دوست ما را هر دم رسد اشارت آمد نويد رحمت، اي دل ز خواب برخيز باشد که باقي عمر، جبران شود خسارت[گل]