امروز ، روز تولدش بود. نمی دانی چقدر پر پر زدم ازین کوچه به آن کوچه، هق هق کنان به دنبال دستهای بریده اش ...یکی آن سوی کوچه ها و دیگری این سوی کوچه ها...تصور دوباره اش قلبم را بدجور تکان می دهد...دلم می خواهد از نخلهای اطراف بین الحرمین بپرسم که چه دیده اند...مانده ام چطور با این دو دست نابریده ام به دستهای بریده اش سلام کنم...خجالت می کشم از خودم...دلم هوای پر پر زدن دوباره را کرده در بین الحرمین... روی پاهایم بند نمی شوم...دلم می خواهد از اینجا تا کربلا بدوم...گاهی حالم اینطور می شود...شیدا می شوم...شرمم می آید از دو دستم...شرمم می آید از خون نریخته ام در رکابش...شرمم می آید که بعد ازو هستم....و هنوز هستم...بی آنکه کمی شبیه او باشم!